The Little Prince by Antoine de Saint-Exupéry

The Little Prince

Moral allegory and spiritual autobiography, The Little Prince is the most translated book in the French language. With a timeless charm it tells the story of a little boy who leaves the safety of his own tiny planet to travel the universe, learning the vagaries of adult behaviour through a series of extraordinary encounters. His personal odyssey culminates in a voyage to E...

Title:The Little Prince
Author:
Rating:
Edition Language:English

The Little Prince Reviews

  • Ahmad Sharabiani

    574. The Little Prince, Antoine de Saint-Exupéry

    شازده کوچولو؛ مسافر کوچولو، شهریار کوچولو و عنوانهای دیگر - آنتوان دو سنت اگزوپری (امیرکبیر و ...) ادبیات

    با این عنوانها چاپ شده است: شازاده بچکۆله - مهتاب حسینی در 100 ص؛ شازاده چکوله - کردی مترجم مصطفی ایلخانی زاده در 154 ص؛ با همین عنوان ترجمه آرش امجدی در 136 ص؛ با همین عنوان وهاب جیهانی در 119 ص؛ شازده وه شله - کردی با ترجمه کورش امینی در 96 ص؛ شازایه توچگه - کردی ترجمه محسن امینی در 127 ص؛ شازده چکول - کردی میلاد ملایی در 54 ص؛ شازده کوچولو مت

    574. The Little Prince, Antoine de Saint-Exupéry

    شازده کوچولو؛ مسافر کوچولو، شهریار کوچولو و عنوانهای دیگر - آنتوان دو سنت اگزوپری (امیرکبیر و ...) ادبیات

    با این عنوانها چاپ شده است: شازاده‌ بچکۆله‌ - مهتاب حسینی در 100 ص؛ ش‍ازاده‌ چ‍ک‍ول‍ه‌ - کردی مترجم مصطفی ایلخانی زاده در 154 ص؛ با همین عنوان ترجمه آرش امجدی در 136 ص؛ با همین عنوان وهاب جیهانی در 119 ص؛ شازده وه شله - کردی با ترجمه کورش امینی در 96 ص؛ شازایه توچگه - کردی ترجمه محسن امینی در 127 ص؛ شازده چکول - کردی میلاد ملایی در 54 ص؛ شازده کوچولو مترجم ها: شورا پیرزاده در 99 ص؛ محمد قاضی در 113 ص بیش از شصت چاپ دارد؛ ترجمه ابوالحسن نجفی در 117 ص؛ بابک اندیشه در 106 ص؛ احمد شاملو در 103 ص بارها چاپ شده؛ فریده مهدوی دامغانی در 316 ص؛ مصطفی رحماندوست در 127 ص ده بار چاپ شده؛ اصغر رستگار در 101 ص؛ دل آرا قهرمان در 96 ص؛ حسین جاوید در 120 ص؛ ایرج انور در 140 ص؛ سحر جعفری صرافی در 160 ص؛ مهرداد انتظاری در 87 ص؛ کاوه میرعباسی در 112 ص؛ رضا خاکیانی در 110 ص؛ فرزام حبیبی اصفهانی در 112 ص؛ مرتضی سعیدی در 120 ص؛ مجتبی پایدار در 119 ص؛ رضا زارع در 120 ص؛ پرویز شهدی در 128 ص؛ محمدرضا صامتی در 112 ص؛ محمدعلی اخوان در 105 ص؛ جمشید بهرامیان در 148 ص؛ هانیه فهیمی در 120 ص؛ رامسس بصیر در 104 ص؛ سمانه رضائیان در 104 ص؛ غلامرضا یاسی پور در 96 ص؛ مریم صبوری در 192 ص؛ حسین غیوری در 170 ص؛ مهسا حمیدیان در 51 ص؛ میلاد یداللهی در 102 ص؛ مهری محمدی مقدم در 96 ص؛ زهرا تیرانی در 103 ص؛ لیلاسادات محمودی در 164 ص؛ محمدجواد انتظاری در 120 ص؛ غزاله ابراهیمی در 128 ص؛ مریم خرازیان در 120 ص؛ مدیا کاشیگر در 136 ص؛ محمدعلی عزیزی در 152 ص؛ الهام ذوالقدر در 189 ص؛ فاطمه نظرآهاری در 136 ص؛ زهره مستی در 128 ص؛ حمیدرضا غیوری در 98 ص؛ اسدالله غفوری ثانی در 116 ص؛ شادی ابطحی در 152 ص؛ محمدتقی بهرامی حران در 104 ص؛ محمدرضا صامتی در 176 ص؛ محمدرضا محمدحسینی در 112 ص؛ فهیمه شهرابی فراهانی در 131 ص؛ بهاره عزیزی در 120 ص؛ مولود محمدی در 143 ص؛ شهناز مجیدی در 184 ص؛ هانیه حق نبی مطلق در 111 ص؛ سعید هاشمی در 96 ص؛ سمانه فلاح در 96 ص؛ حمیدرضا زین الدین در 120 ص؛ شبنم اقبال زاده در 88 ص؛ رضا طاهری در 72 ص؛ فاطمه امینی در 220 ص؛ محمد مجلسی 142 ص؛ بهزاد بیگی در 112 ص؛ با عنوان: شاهزاده سرزمین عشق، چیستا یثربی در 54 ص؛ با عنوان: شاهزاده کوچک: مریم شریف در 112 ص؛ هرمز ریاحی در 99 ص؛ با عنوان: شاهزاده کوچولو؛ شاهین فولادی در 120 ص؛ علی شکرالهی در 148 ص؛ با عنوان: شهریار کوچولو: احمد شاملو در 103 ص؛ با عنوان: مسافر کوچولو: فائزه سرمدی در 58 ص؛ علی محمدپور در 12 م؛ با عنوان نمایشنامه شازده کوچولو: عباس جوانمرد در 97 ص؛ با عنوان : شازا بووچکه‌له‮‬‏‫: رضوان متوسل؛

    موسسه انتشارات نگاه، چاپ دوم این اثر را با نام «شهریار کوچولو» و برگردان «احمد شاملو» در سال 1373 منتشر کرده است

    متن: ...؛ اما سرانجام، پس از مدت­ها راه ­رفتن در میان ریگ­ها و صخره ها و برف­ها، به جاده­ ای برخورد. و هر جاده ­ای یکراست می­رود سراغ آدم­ها. گفت: سلام. و مخاطبش گلستان پر گلی بود. گل­ها گفتند: سلام. شهریار کوچولو رفت تو بحرشان. همه ­شان عین گل خودش بودند. حیرت­زده، ازشان پرسید: شماها کی هستید؟ گفتند: ما گل سرخیم. آهی کشید و سخت احساس شوربختی کرد. گل­ش به او گفته بود که از نوع او، تو تمام عالم تنها همان یکی هست، و حالا پنج­هزارتا گل، همه مثل هم، فقط در یک گلستان. فکر کرد: اگر گل من این را می­دید، بدجوری از رو می­رفت، پشت سر هم بنا می­کرد سرفه کردن، و برای این­که از هوشدن فرار کند، خودش را به مردن می­زد. و من هم مجبور می­شدم وانمود کنم به پرستاریش، وگرنه برای سرشکسته کردن من هم که شده بود راستی راستی می­مرد. و باز تو دلش گفت: مرا باش که با یک گل، خودم را دولتمند عالم خیال می­کردم، در صورتی­که آنچه دارم یک گل معمولی ست. با آن گل و آن سه تا آتشفشانی که تا سر زانوم هستند و شاید هم یکی­شان تا ابد خاموش بماند، شهریار چندان پرشوکتی به حساب نمی­آیم. افتاد رو سبزه­ ها و زد زیر گریه. آن وقت بود که سر و کله ­ی روباه پیدا شد. روباه گفت: سلام. شهریار کوچولو برگشت، اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: سلام. صدا گفت: من اینجام، زیر درخت سیب. شهریار کوچولو گفت: کی هستی تو؟ عجب خوشگلی. روباه گفت: یک روباهم من. شهریار کوچولو گفت: بیا با من بازی کن. نمی­دانی چه قدر دلم گرفته. روباه گفت: نمی­توانم بات بازی کنم. هنوز اهلی­ ام نکرده ­اند آخر. شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: معذرت می­خواهم. اما فکری کرد و پرسید: اهلی کردن یعنی چه؟ روباه گفت: تو اهل اینجا نیستی. پی چی می­گردی؟ شهریار کوچولو گفت: پی آدم­ها می­گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟ روباه گفت: آدم­ها تفنگ دارند و شکار می­کنند. اینش اسباب دلخوری است. اما مرغ و ماکیان هم پرورش می­دهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ می­گردی؟ شهریار کوچولو گفت: نه، پی دوست می­گردم. اهلی کردن یعنی چه؟ روباه گفت: چیزی است که پاک فراموش شده. معنی­ اش ایجاد علاقه کردن است. ایجاد علاقه کردن؟ روباه گفت: معلوم است. تو الان واسه من یک پسربچه ­ای مثل صدهزار پسربچه ­ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم برای تو یک روباهم مثل صدهزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هردوتامان به هم احتیاج پیدا می­کنیم. تو برای من میان همه­ ی عالم موجود یگانه ­ای می­شوی و من برای تو. شهریار کوچولو گفت: کم ­کم دارد دستگیرم می­شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد. روباه گفت: بعید نیست. رو این کره زمین هزار جور چیز می­شود دید. شهریار کوچولو گفت: اوه نه. آن روی کره زمین نیست. روباه انگار حسابی حیرت کرده بود و گفت: رو یک سیاره دیگر است؟ _ آره. _ تو آن سیاره شکارچی هم هست؟ _ نه. _ محشر است مرغ و ماکیان چطور؟ _نه. روباه آه کشان گفت: همیشه خدا یک پای بساط لنگ است. اما پی حرفش را گرفت و گفت: زندگی یکنواختی دارم. من مرغ­ها را شکار می­کنم، آدم­ها مرا. همه ­ی مرغ­ها عین هم اند، همه ی آدم­ها هم عین هم اند . این وضع یک­خرده خلقم را تنگ می­کند. اما اگر تو منو اهلی کنی، انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می­شناسم که با هر صدای پای دیگری فرق داشته می­کند. صدای پای دیگران مرا وادار می­کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم، اما صدای پای تو، مثل نغمه­ ای مرا از لانه ­ام می­کشد بیرون. تازه، نگاه کن آنجا، گندمزار را می­بینی؟ برای من که نان نمی­خورم گندم چیز بی ­فایده ­ای است. پس گندمزار هم مرا یاد چیزی نمی­اندازد. اسباب تأسف است. اما تو، موهایت رنگ طلا است. پس وقتی اهلی­ ام کردی محشر می­شود. گندم که طلایی رنگ است، مرا به یاد تو می­اندازد، و صدای باد را هم که تو گندمزار می­پیچد دوست خواهم داشت. خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: اگر دلت می­خواهد منو اهلی کن. شهریار کوچولو جواب داد: دلم که خیلی می­خواهد، اما وقت چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر درآرم. روباه گفت: آدم فقط از چیزهایی که اهلی می­کند می­تواند سر درآرد. آدم­ها دیگر برای سر درآوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جوری حاضر آماده از دکان می­خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند، آدم­ها مانده ­اند بی دوست. تو اگر دوست می­خواهی خب منو اهلی کن. شهریار کوچولو پرسید: راهش چیست؟ روباه جواب داد: باید خیلی خیلی صبور باشی، اولش یک­خرده دورتر از من می­گیری این جوری میان علف­ها می­نشینی. من زیرچشمی نگاهت می­کنم و تو لام تا کام هیچی نمی­گویی، چون سرچشمه همه ی سوء­تفاهم­ها زیر سر زبان است. عوضش می­توانی هر روز یک خرده نزدیک­تر بنشینی. فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد پیش روباه. روباه گفت: کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی، من از ساعت سه تو دلم قند آب می­شود، و هرچه ساعت جلوتر برود بیشتر احساس شادی و خوشبختی می­کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می­کند شورزدن و نگران شدن. آن وقت است که قدر خوشبختی را می­فهمم. اما اگر تو هر وقت­ و بی­وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟ هر چیزی برای خودش رسم و رسومی دارد. شهریار کوچولو گفت: رسم و رسوم یعنی چه؟ روباه گفت: این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطره ها رفته. این همان چیزی است که باعث می­شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت­ها فرق کند. مثلا شکارچی­های ما میانِ خودشان رسمی دارند و آن اینست که پنجشنبه ها را با دخترهای ده می­روند رقص. پس پنجشنبه ها بره کشان من است. برای خودم گردش­ کنان می­روم تا دم موستان. حالا اگر شکارچی­ها وقت و بی­وقت می­رفتند رقص، همه ی روزهای شبیه هم می­شد و من بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم. به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد. لحظه ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: آخ. نمی­توانم جلو اشکم را بگیرم. شهریار کوچولو گفت: تقصیر خودت است. من که بدت را نخواستم، خودت خواستی اهلی ات کنم. روباه گفت: همین طور است. شهریار کوچولو گفت: آخر اشکت دارد سرازیر می­شود. روباه گفت: همین طور است. شهریار کوچولو گفت: پس این ماجرا فایده ای به حال تو نداشته. روباه گفت: چرا، برای خاطر رنگ گندم. بعد گفت: برو یک بار دیگر گل­ها را ببین تا بفهمی که گل تو، تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می­کنیم، و من به عنوان هدیه رازی را به تو می­گویم. شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل­ها رفت و به آن­ها گفت: شما سر سوزنی به گل من نمی­مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده، نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه ی عالم تک است. گل­ها حسابی از رو رفتند. شهریار کوچولو دوباره درآمد که: خوشگلید اما خالی هستید. برایتان نمی­شود مرد. گفت ­و گو ندارد که گل مرا هم فلان رهگذر، گلی می­بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه ی شما سر است، چون فقط اوست که آبش داده ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته ام (جز دو سه تایی که می­بایست پروانه بشوند)، چون فقط اوست که پای گله گذاری­ها و خودنمایی­ها و حتا گاهی بغ­ کردن و هیچی نگفتن­هایش نشسته ام، چون او گل من است. و برگشت پیش روباه. گفت : خدانگهدار. روباه گفت: خدانگهدار. و اما رازی که گفتم خیلی ساده است. جز با چشم دل هیچی را چنان که باید نمی­شود دید. نهاد و گوهر را چشم سر نمی­بیند. شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند، تکرار کرد: نهاد و گوهر را چشم سر نمی­بیند. روباه گفت: ارزش گل تو به قدری است که پاش صرف کرده ای. شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند، تکرار کرد: ... به قدر عمری است که پاش صرف کرده ام. روباه گفت: آدم­ها این حقیقت را فراموش کرده اند، اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده ای نسبت به آنی که اهلی کرده ای، مسئولی. تو مسئول گلتی. شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند، تکرار کرد: من مسئول گلمم. ا. شربیانی

  • Erin

    We are all children in adults bodies. Yes we are, don't think we aren't for one moment. The fact that we WERE, indeed, children, is a huge part of each of us. It is possible to shed a few appreciative tears on every page of this book if you entertain the thought that the pilot IS The Little Prince. Maybe you won't think that--maybe you'll have your own take on the book---that's the magic about it. This book is translated to English from French. If you understand and/or appreciate French, the del

    We are all children in adults bodies. Yes we are, don't think we aren't for one moment. The fact that we WERE, indeed, children, is a huge part of each of us. It is possible to shed a few appreciative tears on every page of this book if you entertain the thought that the pilot IS The Little Prince. Maybe you won't think that--maybe you'll have your own take on the book---that's the magic about it. This book is translated to English from French. If you understand and/or appreciate French, the deliciousness of that fact can affect you in addition to the sweet storyline itself. The book won't even take you a whole day to read. Consider honoring the Little You that still remains, and resides within you, and read this 'salute' to childhood, to innocence, and to you. It just takes a 'Little' imagination and bravery.

  • Manny

    The next asteroid the Little Prince came to was inhabited by a Quiz Addict. He sat hunched in front of his laptop, and barely looked up when the Little Prince greeted him. There was nowhere else to sit, since the whole asteroid was covered in books.

    "Good morning!" said the Little Prince.

    "I'm sorry, I don't have time to talk to you," said the Quiz Addict. "I am very busy. Wait. In

    , what color was Edward's car?"

    "I don't know," said the Little Prince. "I have never read this book

    .

    The next asteroid the Little Prince came to was inhabited by a Quiz Addict. He sat hunched in front of his laptop, and barely looked up when the Little Prince greeted him. There was nowhere else to sit, since the whole asteroid was covered in books.

    "Good morning!" said the Little Prince.

    "I'm sorry, I don't have time to talk to you," said the Quiz Addict. "I am very busy. Wait. In

    , what color was Edward's car?"

    "I don't know," said the Little Prince. "I have never read this book

    ."

    "I think it was blue," said the man. "Damn! I was wrong. Silver. In

    , who joined the Cullen family first?"

    "I told you," said the Little Prince, "that I haven't read this book. But it must be an interesting book if you answer questions about it all day long. I would very much like to read it."

    "It is the stupidest book ever written!" said the man.

    "Then why do you answer questions about it all day long?" asked the Little Prince.

    "Because if I don't," sighed the man, "then my friend on asteroid B451 will get ahead of me. "He has read the whole series. Luckily, he hasn't read

    ."

    "When you have finished the Quiz," asked the Little Prince, "I hope you will be able to read some of these books you have around you? I notice that you have had

    on your to-read list for the last six months."

    "It is a Never-Ending Quiz," answered the man. "In

    , what color was Edward's car?"

    "I believe you said silver?" answered the Little Prince politely.

    "Thank you," muttered the man. "Yes! You were right. I should have known that."

    "I'm sorry, I must be going," said the Little Prince. And he went on his way, thinking that grown-ups were very, very, very strange.

  • Nataliya

    -----------

    my mother asked as carefully and gently as only adults who know that loss of innocence can be crushing but is brutal

    -----------

    my mother asked as carefully and gently as only adults who know that loss of innocence can be crushing but is brutally necessary can do.

    ' I replied with the comforting stubbornness of an eight-year-old.

    Later that night, I quietly reread the book and the sad truth clicked, and so did the belated thought that

    Or so I see now.

    Back then, I decided to read the author's biography instead as a distraction from the thoughts that were trying to be a bit more grown-up than my heart cared for - I was the odd kid of a literature teacher mother, after all - just to learn that just after writing this book, Antoine de Saint Exupery died when flying his plane in a war to liberate his country, killed by adults who played a game of war, too dangerous and cruel. And that finally made me cry.

    And then I went back to the simple security of childhood.

    I learned the painful understanding of why certain vain but naive roses can hold such sad power over our hearts. I learned the comfort and longing of nostalgia, the fear of the crushing burden of loneliness, the understanding of fragile beauty of the world that can be so easily taken away at any moment. I became a grown-up, and I have to learn to reconcile my inner child with my outer age.

    Now, reading this intensely lyrical and mesmerizing book written by an ailing middle-aged adult far away from the country he loved in the middle of war-torn years, I am confronted with emotions that ruthlessly hurt, hidden in the deceiving simplicity of a (supposedly) children's story just like an elephant was hidden inside a boa constrictor - or was it simply a hat all along? - in the opening paragraphs of this book. I sigh and tear up, and try to resist the urge to pick up the golden-haired child that never stopped until he got answers to his questions and carry him away into safety. But I can't.

    This is not a book for children. It's for adults who remember being children and feel nostalgia for the simple comfort of childhood innocence but know they can never go back to it.

    Unlike the Little Prince, they can no longer go back - but they can look at the night starry sky and laugh, and imagine that they hear an answering clear laughter.

  • Stephen

    A

    review

    This was a

    for me to review. I wasn't sure of the best perspective from which to provide comments so as to be of assistance to my fellow readers since this is a children's book (rather than YA which would be reviewed purely on its own merits). After a short session of "what should I do," I bravely decided to

    , figuring that there are already more than enough excellent reviews of this without my clogging up the cyber arteries with another

    A

    review

    This was a

    for me to review. I wasn't sure of the best perspective from which to provide comments so as to be of assistance to my fellow readers since this is a children's book (rather than YA which would be reviewed purely on its own merits). After a short session of "what should I do," I bravely decided to

    , figuring that there are already more than enough excellent reviews of this without my clogging up the cyber arteries with another one. Therefore, I decided simply to share my experience of reading/listening to the book with my daughter along with a couple of thoughts on the concepts discussed in the story and hope that you can take something useful from it.

    So as part of our nightly routine, my youngest daughter, Sydney, and I have daddy/princess read time. The other night, she and I listened to the audio version of

    while we read along with a copy of the book. As usual, it was an

    experience. I am convinced that I learn more about the stories we read from her and her reactions to the narrative than she does from me...and I love it.

    It's only a two hour audio (86 pages) and yet the two of us spent close to 4 hours listening and talking about the various chapters in the story (plus a brief 15 minute break for Mom to give her a bath while Dad helped big sister Kenzie with her math homework). Sydney had all kinds of questions (some just hysterically funny in how much sense they made from a kid-centric view of the world). We would stop the story after each planet or character to talk about what she thought the story meant and what messages the story was trying to deliver.

    For those of you with children, you know how wonderful this can be and I was on the

    watching my little girl ponder over the book.

    From this perspective, the story was perfect and deserves an easy 5 stars. However, since it's not very helpful to rate a book based on that kind of non-transferable experience, I didn't want to rely solely on that for its final rating.

    After explaining to Syd the goodreads star system, she would give this 4 stars as she really liked the British accent of the narrator and the crazy adventures the Prince experiences on the various planets. BTW, from Sydney's point of view, 4 stars is the absolute ceiling for any book dealing with

    like boys and this would easily earn 5 stars had the story been called the

    Princes are still second class citizens at this stage in her life...and Dad is oh, oh, OH so perfectly fine with that).

    For me, looking at this

    Sydney, I liked it but was not smitten with it enough to go higher than 3 stars. The story is well written and has something to say about the human condition and how people spend too much of their lives focusing on the wrong things and not enough time enjoying where they are. A nice message and one I was happy to expose Sydney to, but I was not always enamored with the path the author took to get there.

    Overall, a good read on its own and a potentially a great experience if shared with your children...as most things in life are.

    3.5 stars.

  • Fabian

    For a kid's story, this one has rather heavy-handed intentions embedded into a sophisticated system of symbols that exists to produce a strong & emotional effect. Like Voltaire in "Micromegas", Antoine de Saint-Exupery plays with sizes & scales, meddles with the allegorical and even plays with time. He knew, like an astute psychoanalyst, precisely which images to use to convey the mere representation of Mortality. Le Petit Prince is the Everyman who has a deep passion somewhere inside of

    For a kid's story, this one has rather heavy-handed intentions embedded into a sophisticated system of symbols that exists to produce a strong & emotional effect. Like Voltaire in "Micromegas", Antoine de Saint-Exupery plays with sizes & scales, meddles with the allegorical and even plays with time. He knew, like an astute psychoanalyst, precisely which images to use to convey the mere representation of Mortality. Le Petit Prince is the Everyman who has a deep passion somewhere inside of him and only with childlike wonder and awe (he asks questions on top of questions: no matter the degree of absurdity) is he able to show us glimpses of it. Externalizing feelings like only a child can. I find the golden-tressed titular child a very peculiar emblem in the middle of the Saharan desert... an eerie, living monolith (almost an oxymoron when one comes to think of it.) So, kids, let me ask you this one: Are we just placed on this planet so as to remain forever ALONE?

  • Alejandro

    I plan to read

    since many time ago, and I was aware that it was a quick reading, but still I hadn’t do it yet, until now.

    I went to the cinema theaters and I watched the new animated film about it, and while I hadn’t read the book, I watched the film and I loved it. I was aware that it wasn’t an exact adaptation per se, and then I knew th

    I plan to read

    since many time ago, and I was aware that it was a quick reading, but still I hadn’t do it yet, until now.

    I went to the cinema theaters and I watched the new animated film about it, and while I hadn’t read the book, I watched the film and I loved it. I was aware that it wasn’t an exact adaptation per se, and then I knew that it was about time to read the book.

    It was a quick reading, it took me like a couple of hours. Wonderful book.

    is a metaphorical and surrealist journey where a rose isn’t necessarily a rose, a fox isn’t always a fox, a small planet isn’t a small planet all the time...

    All those things and more that you can find in the book, they will be whatever you need to be. You just need to recognize what will be the rose, what will be the fox, what will be the small planet...

    And then, and only then you will be able to realice the power behind of this cute little book.

    Also, a hidden wonder about this book is that you not only need to realice what things in your own life to interchange with the ones in the Little Prince’s journey, but moreover, you need to “see” with your heart and being able to find the “well” in every “desert”.

    Sometimes isn’t easy, and I guess that there will be moments when those deserts are truly dry, maybe there was a well some time ago, but it’s long gone. But only you, if you are careful and “observant” with your heart, you will be able to make the difference.

    At plain sight, your eyes can deceive you about what it’s in front of you, but if you learn to “watch” with your heart, rarely you will be fooled about it.

    So, not matter if you are in a desert or a little planet (most likely an asteroid), be prepared to take flight and be ready with paper and a pencil, since who knows? Maybe the Little Prince will need you to draw something beyond the evident...

  • فرشاد

    یاد آن روزها که بلندترین ساختمان شهر، سیلوی گندم بود بخیر، آن روز ها، عصر که میشد میرفتم در حیاط خانه و جایی پشت بوته گل رز پنهان میشدم، آن وقت به انتظار گربه های ی بخت برگشته مینشتم. سر و کله یکی شان که پیدا میشد، با لنگه کفش کهنه به سوی ش نشانه میرفتم و سپس پرتابی بی نهایت جانانه. با تمام این اوصاف چابکی گربه از دقت نشانه گیری من افزون بود و تیر هرگز به هدف اصابت نمیکرد. جز یکبار که کفش کهنه به کمر گربه نگون بخت برخورد کرد و گربه فریادی از سر درد و غافلگیر ی برآورد. آن روز اولین باری بود که خو

    یاد آن روزها که بلندترین ساختمان شهر، سیلوی گندم بود بخیر، آن روز ها، عصر که میشد میرفتم در حیاط خانه و جایی پشت بوته گل رز پنهان میشدم، آن وقت به انتظار گربه های ی بخت برگشته مینشتم. سر و کله یکی شان که پیدا میشد، با لنگه کفش کهنه به سوی ش نشانه میرفتم و سپس پرتابی بی نهایت جانانه. با تمام این اوصاف چابکی گربه از دقت نشانه گیری من افزون بود و تیر هرگز به هدف اصابت نمیکرد. جز یکبار که کفش کهنه به کمر گربه نگون بخت برخورد کرد و گربه فریادی از سر درد و غافلگیر ی برآورد. آن روز اولین باری بود که خود را یک فاتح یافتم.

    بزرگتر که شدم آزار گربه ها ارزشش را برآیم از دست داد. ظهر ها که در خانه تنها بودم چسب مایع را برمیداشتم و میرفتم سر وقت لانه مورچه ها، آن وقت یک دایره بزرگ چسب مایع اطراف لانه مورچه ها میکشید م و به تماشا ی محاصره ارتش سیاهشان مینشتم، لحظات ی بعد چسب را با کبریت آتش میزدم و به نظاره ی خط آتشی که دایره چسب مایع را میپیمود مشغول میشدم، آن وقت حشره کش را روی آتش اسپری میکردم، در یک آن کره اثیری آتش شکل میگرفت و ارتش مورچه ها به ناگاه به ذرات دوده سیاه تبدیل میشد و به بالا عروج میکرد. تا لحظاتی غرق در لذت بی انتها یی میشدم و برق غرور را در چشمانم احساس میکردم.

    آن روز ها پدر م شب ها برآیم حافظ و مولانا میخواند و گاهی داستان های کهن ایرانی، و من که به راستی انسانی آزاد بودم هر بار به بهانه ای محفل ادبی را ترک میکردم و از بند تعلق کتاب و فرهنگ آزاد بودم،

    جاه طلبی، ویژگی بارز من در آن دوره بود، در هر مسابقه ای که در مدرسه برگزار میشد فارغ از محتوای آن شرکت میکردم و برای اول شدن با تمامی توان تلاش میکردم، یادم هست یک روز که نوبت اهدای جوایز بود، مدیر نام مرا هیجده بار خواند و آن روز آنقدر جایزه گرفتم که مجبور شدم برای انتقال شان به خانه از کمک دوستان استفاده کنم، پدر م از دیدن این صحنه با حالتی متاسف به چشمهایم نگاه کرد و غم محوی در چهره اش آشکار شد، ضمن آنکه این اتفاق مرا به فردی منفور در میان همکلاسی ها تبدیل کرد، هرچند فاتح بودن ارزش آن تنهایی سهمگین را داشت،

    نمیدانم کودکی ام، آنتوان دو سنت اگزوپری را ناامید کرده یا نه، یا سبک طبیعی زندگی ام ریشخند بزرگی ست به آنچه آنتوان سعی در طبیعی خواندنش دارد یا نه، یا شاید دلیل این همه خستگی، آن همه صرف انرژی در کودکی باشد، یا آه مورچه ها که به تعبیر حافظ از گردون هم بگذرد، اما اولین بار که مادر م شازده کوچولو را برآیم خواند خود را با آن شخصیت پروتوگانیست لوس و آبکی غریبه یافتم.

  • Kevin

    Overrated. It practically begs the reader to come to the conclusion that if you don't "get it", it's your own fault because you're a "grown up, and only kids can see what matters". The truth is, there's nothing to get. It's heavy handed, clumsily executed observations on what's important in life. It's not wrong by any means, but it's the kind of pseudo-intellectual detritus that

    freshmen philosophy majors will discuss as they pass the joint.

    I'm going to go with a literal interpretation of the pl

    Overrated. It practically begs the reader to come to the conclusion that if you don't "get it", it's your own fault because you're a "grown up, and only kids can see what matters". The truth is, there's nothing to get. It's heavy handed, clumsily executed observations on what's important in life. It's not wrong by any means, but it's the kind of pseudo-intellectual detritus that

    freshmen philosophy majors will discuss as they pass the joint.

    I'm going to go with a literal interpretation of the plot, because why the hell not:

    A man crashes his plane in the desert, hallucinates a small alien boy that teaches him philosophical lessons, invents a history for him, finds a well just in time to stave off dehydration, as he re-hydrates, his hallucinated alien friend kills himself and disappears, he fixes his plane and flies home and is sad about it, but feels blessed for the experience as it has changed him.

    Ready for the moral? It's really simple:

    "It is the time you have wasted for your rose that makes your rose so important." Or in other words, spend your time developing relationships, don't worry so much about the things, they're not important, it's the time you spend and how you spend it that is.

    That's a nice philosophy, I get it, but this book is silly.

  • Hailey (HaileyinBookland)

    So amazing. I can see many rereads of this in the years to come.


Books Finder is in no way intended to support illegal activity. We uses Search API to find the overview of books over the internet, but we don't host any files. All document files are the property of their respective owners, please respect the publisher and the author for their copyrighted creations. If you find documents that should not be here please report them. Read our DMCA Policies and Disclaimer for more details.